تبليغاتX
مطبخ
جنون است دیگر!

می آید و می رود!

گاه تصمیم می آورد ،گاه تسلیم!

نمی دانم بستن مطبخ و فیس بوک و خاموش کردن موبایل تصمیم بود یا تسلیم!

اما پیش آمد!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:12  توسط M  | 

دلم لک زده برای خواندن کتاب نسبیت رزنیک. اصلن دلم امتحان کوآنتوم می خواهد!

دلم می خواهد یکبار دیگر سر کلاس فیزیک جدید بنشینم و هی غر بزنم که این دکتر ایکس هیچی بارش نیست و ...

دلم برای معادله ی شرودینگر تنگ شده، دلم برای آزمایشگاه فیزیک 2 و آزمایشگاه جامد تنگ شده!

دلم ریاضی فیزیک می خواهد با آن استاد فنچ ش که تا سوال می پرسیدیم دست و پایش را گم می کرد!

دلم مکانیک تحلیلی می خواهد که هی بخوانم و هی به آن استاد ... اش فحش بدهم که مردک هیچ بارش نیست و بابای مان را در آورده!

دلم برای کلاس های الکترومغناطیس یک ذره شده! برای دکتر حسین ... که شنیدم از دانشگاه اخراج ش کردند، دلم برای ش تنگ شده که هی از فیزیک بگوید و سهراب را به رخ مان بکشد و سر کلاس ش بزند به خط ادبیات . چه لذتی داشت کلاس هایش ! چه احساس غروری می کردیم از فیزیک خوان بودن سر کلاس او !

دلم تنگ شده!

من میان این کتاب های تکراری روانشناسی چه می کنم؟

من را چه به چندباره خواندن هیلگارد ! من را چه به روش تحقیق در روانشناسی!

من دلم آزمایشگاه فیزیک جدید می خواهد که هی خودم را چنگ بگیرم و نمودار بکشم و درست از آب در نیاید!

....


من دلم تو را می خواهد که هی موقع امتحان ها یادت بیفتد که به تو کم توجه م و هی غر بزنی که فیزیک را می پرستی و من را نمی بینی!

هی موقع امتحان ها یادت بیفتد که قهر کنی و من محل ... هم نگذارم و خودت چشم ت کور بعد از امتحان با یک شاخه گل بیایی دنبال م!

دیدی؟ من تو را که ترک کردم هیچ!

فیزیک را هم ترک کردم!

و این شاید یعنی من ترک زندگی کرده ام!


از دیشب دلم تنگ است، بیهوده ، بیهوده!



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 16:8  توسط M  | 

وقتی با صدای بسته شدن در از رفتن پدر مطمئن شد ، سراغ کیفش رفت و پاکت سیگار را بیرون آورد و به سمت آشپزخانه رفت .

کشوهای کابینت را زیر و رو کرد ، اما کبریت را پیدا نکرد . با فندک اجاق ، گاز را روشن کرد و همانطور که سیگار را با لب هایش نگه داشته بود ، سرش را خم کرد تا سیگار را با شعله اجاق روشن کند.

صدای جیز جیز موهایش را که در مجاورت شعله می سوخت شنید و سرش را عقب کشید.

سیگار را در دستش گرفت و با دست دیگرش دستی به موهایش کشید .

زیر سیگاری را از بوفه برداشت و به طرف اتاقش رفت . جلوی آینه ایستاد و با دقت موهایش را ورانداز کرد .با کمی قیچی کاری می توانست بدون آنکه به مدل موهایش لطمه بزند ، آثار سوختگی را از بین ببرد .

سیگار را به طرف لبش برد و پک محکمی به آن زد و با فشار دود را به ریه اش فرستاد . بعد آرام لب هایش را از هم گشود و بازدمش را به سمت چهره نقش بسته در آینه هدایت کرد .

سعی کرد همه دود را خارج کند . بعد به دقت به دندان هایش نگاه کرد . دندان هایش چه زود رو به زردی گذاشته بود .

نگاهی به سیگار روشن انداخت و بعد پک بعدی ...

حالت لب هایش داشت کم کم ظرافت دخترانه اش را از دست می داد . برای پنهان کردن سوختگی لب هایش رژ تیره ای بر آن نشانده بود .

رد رژ روی چوب پنبه سیگار را دنبال کرد و با ضربه ای خاکستر سیگار را بر جا سیگاری که روی کنسول گذاشته بود ، خالی کرد.

سر درد بعد از سیگار کشیدن را دوست داشت . گاهی در شلوغی افکارش اندکی اغتشاش فکری اش را کم می کرد .

پاکت سیگار را از روی کنسول برداشت و در دستانش چرخاند . نگاه دقیقی به مارک روی پاکت انداخت . پاکت را سر جایش گذاشت و سعی کرد افکارش را متمرکز کند .

دیروز از شنیدن صدای ضبط شده خودش روی پیغامگیر تلفن وحشت کرده بود .

دندان هایش ، لب هایش و حالا هم صدایش ...

صدای کلید را که بر قفل درب ورودی می چرخید شنید . دود تمام اتاق را فرا گرفته بود .

طولی نکشید که مادر در چارچوب در اتاقش جای گرفت .

همانطور که نگاهش در نگاه مادر گره خورده بود ، سیگار را در جا سیگاری فشرد...

86/5/3

پ.ن:

توی نوشته های قدیم م می گشتم که این شبه داستان را دیدم، فکر می کنم اولین نوشته ی داستان گونه ام بود( مطمئن نیستم)

برای م جالب بود ! چه زیبا برای خود چهارسال بعدم نوشته بودم!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 21:16  توسط M  | 

یادم نیست کی و کجا بود اما یادم هست رو به روی م نشسته بودی و با وسواس کشیدگی انگشتانم را ورانداز می کردی، بعد دست هایم را روی صورت ت کشیدی ، زبری صورت نتراشیده ات خوشایند لطافت دست هایم بود.

هوا سرد نبود گرم هم نبود، اما دست هایم مثل همیشه سرد....

دست هایم را روی میز حاشیه کردی برای زیرسیگاری ات و بعد سیگارت را که آتش کردی گفتی : این سیگار بوی دست های تو را دارد!

و من خندیدم و خندیدم،

سیگار همدم دلتنگی هایم بود، تو که نمی دانستی...



روی شن های ساحل دراز کشیده بودی.

من با چوب خطوط بدن ت را رو ساحل می کشیدم، قلتی زدی و گفتی : هی دختر! ابرها را ببین، آن تکه ابر نقش موهای توست که باد دارد می رقصاندش.

و من خندیدم و خندیدم!

می دانستم نقش تو روی شن های ساحل ماندگارتر است!

.


باران می بارید، روی ایوان نشسته بودیم،

شب بوی غروب پاییز ، عطر آغوش تو را داشت، من برایت بهارنارنج دم کرده بودم، از سفر آخرمان نگه ش داشته بودم تا یک غروب پاییز به شب بو عطر بهار بکشم !

سرت را روی زانوی من گذاشتی و چشمانت را بستی، یادم نیست چرا چشمان ت خیس بود،

گفتی: نمی توانم عطر این شب بو را از عطر بهار نارنج و عطر تو تشخیص بدهم...

من خندیدم و خندیدم،

بوی باران ، عطر تو بود!

عطر همه ی غروب های دلتنگ توی کوچه پس کوچه های آن خیابان که به خانه ی تو می رسید، خانه ای که مدت هاست پنجره اش رو به کسی گشوده نشده...



آنقدر برف باریده بود که سنگی که همیشه روی ش می نشستیم کنار رودخانه گم شده بود من روی برف ها نشستم . دست م را گرفتی که بلندم کنی اما من دست ت را کشیدم تا رو به رویم بنشینی .نگاهت که به چشم هایم رسید مکثی کردی و گفتی: این نگاه همه ی دنیاست...

من خندیم و خندیم!

می خندیدم و می دانستم که تو بزرگترین دروغ زندگی من هستی، دروغی که می دانستم باید باور کنم!

و من باور کرده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:0  توسط M  | 

کودک ،

آنسوتر،

فریاد می کند:

مادر، مادر...

تو به خود می لرزی،

از گرمای آغوشی که جبر است!

باید پولت را بگیری،

لحظه ای به لذت می اندیشی،

بوی گند عرق،

هن و هن پیر خرفت

...

آنسوتر،

کودک برای عروسک

لالایی می خواند...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:1  توسط M  | 

مثل این است که دست ت را توی حلق ت کنی و بالا بیاوری!

نفس ت می گیرد، سرت گیج می رود، کام ت تلخ می شود!

می خواهی یک گوشه ولو شوی تا تپش قلب ت آرام بگیرد،

اما کمی که بگذرد سبک می شوی، آرام می گیری!

من هم همین کار را کرده ام، تمام آنچه را باید، بالا آوردم،

کام م تلخ شد،

اما بالاخره سبک شدم،

وقتی روزها را بالا بیاوری، تقویم ذهن ت خالی می شود،

دائم دنبال تکرار حادثه ها دست و پای ت را گم نمی کنی،

از آنچه توی ذهن ت رژه می رود پریشان نمی شوی!

روزهایی از راه نمی رسند که بخواهی تمام روز توی تخت ت بمانی و پتو را روی سرت بکشی و حتی دل ت نخواهد طلوع آفتاب و روشنی روز را ببینی

روزهایی از راه نمی رسند که جای رفتن سر کار و کلاس ، از این کافه به آن کافه سرک بکشی، به امید اینکه نوشتن و سیگار آرام ت کنند!

خوب است!

گاهی باید بالا آورد!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 11:56  توسط M  | 

تاریخ تکرار می شه، غروب های 3 آذر مثل همیشه پر از امید و وحشت ه!

پر از حرف و پر از ریاست!

برای من 3 آذر مقدمه ی 4 آذرهاست!

تاریخ همیشه تکرار می شه!

آدم ها عوض می شن، اما حقیقت؟؟؟





من!

امروز!

کافه آوانسن!

من دیروز، نارسیس، گدو! و آخری هم پراگ!

اما من برای باور کردن دروغ های کودکانه، کمی پیر شده ام!

من برای کودکانه زیستن کمی پیر شده ام!

پ.ن:

این 3 آذر چهارم ندارد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 21:58  توسط M  | 


چندین سال است که آذرماه ها برای م پر شده اند از انکار!

انکار آنچه هنوز هم نمی تواند در  باورم جای داشته باشد!

آذر ماه ها كه مي آيند ، همه ي كابوس هاي اين سال هايم جان مي گيرند، و من باز دست و پا مي زنم ميان حقيقت و وهمي كه مرزش را نمي دانم!

همه ي تلاش م را كرده ام، تمام اين سال ها همه ي تلاش م را كرده ام كه حقيقت را، آنچه اثبات نمي خواهد، آنچه توضيح ندارد را براي خودم دروغي تعريف كنم از گوشه اي نوشته!

يا باور كنم قسمتي است از داستاني تلخ كه در خيال م جان گرفته!

لعنتي، زمان! بگذر! بگذر از اين روزها تا دوباره نفس بكشم!

بگذر!


حيف كه نمي گذرد!

بهتر است بروم ، كتابي باز كنم و زير سيگاري را كنار دستم بگذارم و تا عصر خوش باشم تا يادم بيايد اين همدمان هميشگي در اين سال ها لحظه اي تنهايم نگذاشته اند....



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 15:1  توسط M  | 

هی پاییز!

می شود کمی پاییزی تر باشی؟

لطفن!

من 25 ساله شدم!

این بیست و ششم ین پاییز می شود.(می شود؟ )

نه ! نه! پاییزهایی بوده اند که من حس شان نکردم! مثل همین پاییز که دارد می رود تا برسد به یک زمستان!

تقویم امسال من هم مثل جاده های شمال بود! مثل جنگل های شیرگاه! از دور که نگاه می کنی فکر می کنی می خواهی زودتر برسی تا تک تک درختانش را در آغوش بگیری، وقتی هم که می رسی، یا موبایل ت زنگ می خورد، یا یکی می آید توی ذهن ت می نشیند و مشوش ت می کند، یا یاد قلان قرار کاری می افتی که قرار است گند بزند به سفرت و نصفه و نیمه اش کند یا ...

روز اولی که تقویم را باز کردم، ورق زدم و رسیدم به اول مهر! اول فکر نتایج کنکور ارشد و بعد هم اینکه حتمن اردیبهشت که بیاید تکلیف این پاییزم هم معلوم می شود.

(دانشجویی هم شد تکلیف؟ شد همان موبایل زنگ خوردن ها و ... وسط جنگل های شمال! امتحان، کنفرانس، امتحان، پروژه، کلاس، امتحان، کلاس، امتحان، کلاس ..... پاییز سر شلوغی نمی خواهد که بشود پاییز!)


پاییز از این بهانه ها نمی خواهد که پاییزی بشود، پاییز حتی باران و برگ خشکیده و تپه ی کلکچال و غروب های کافه های خیابان انقلاب و اطراف و نوشتن و ... نمی خواهد!

پاییز چیز دیگری می خواهد که پاییزی بشود!


شاید هوس قمار دیگر...


پاییز لطفن زودتر پاییزی شو!

من بیست و پنج ساله شدم !

24

8

90

پ.ن:

چرا هنوز نوشتن 90 توی تاریخ ها برای م سخت است؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 12:18  توسط M  | 

فکر می کردم به ابراهیم و اسحاق که یاد "ترس و لرز" افتادم که همه ی افکارم را خرد و متلاشی کرد و از من یک قمارباز ساخت به سبک "کرکگارد" !

اصلن یادم نیست این کتاب چطور توی آن روزهای لعنتی سر و کله اش پیدا شد که من یاد بگیرم هی قربانی بدهم! آن هم به سبک ابراهیم! و بعد قربانی دادن بشود عادت همیشه و قمار کردن بشود اصل هر اقدام م!

خوب که فکر می کنم می بینم افکار مازوخیستی ام  هم دقیقن بعد از خواندن همان کتاب کم کم تم سادیستی پیدا کرد!

ابراهیم و اسحاق را می گفتم!

داشتم فکر می کردم به اسحاق ، قکر می کردم به همه ی روزهای باقی عمرش بعد از آن روز ،همان روز که بعدها شد عید(!) و گوسفندهای بیچاره تقاص عید بودن ش را می دهند!(عید آن هم برای قربانی کردن اسحاق؟)

فکر می کردم به اسحاق که روی ایمان ش قمار کردند، از همان قمارها که برنده ندارد! تاریخ هر چه می خواهد بگوید، من که می دانم اسحاق قوچ نمی خواست ، من که می دانم اسحاق وسیله ای بود تا ابراهیم به خدایش ابراز بندگی کند و مهم نبود آنچه قربانی می شود ایمان اسحاق باشد یا جان ش یا قوچ یا ...

کرکگارد می گوید ابراهیم قربانی غیر اخلاقی آورده بود! اما من می گویم ابراهیم ،اخلاق قربانی کرده بود ، آنچه برای اسحاق می ماند جبرن چیزی جز کفر نبود!

به نقل ها کاری ندارم به نظر من تاریخ همیشه از خطاکاران ، قهرمان می سازد .

اما من امروز بر ابراهیم پیشی گرفتم! روی ایمان م قمار کردم از همان قمارها که برد ندارد...



من روی ایمان "خودم" قمار کردم!




+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 22:39  توسط M  |